تبليغاتX
اتاق پشتی
قالب وبلاگ
اتاق پشتی
روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد بر آورد : " آدم پیدا کنید ... سجده خواهم کرد  
زیباترین قسم سهراب سپهری

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...
...
... به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


تولدم مبارک!

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:52 ] [ رامین جووون ]
بنال ای نی که من غم دارم امشب

                                            نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از دست غم یار

                                        هم از غم چشم مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی میکند حیف

                                       که یار از این میان کم دارم امشب

چو عصری آمد از در گفتم ای دل

                                     همه عیشی فراهم دارم امشب

ندانستم که بوی شام غمگین

                                    به بام روز خرم دارم امشب

برفت و کوره ام در سینه افروخت

                                   ببین آه دمادم دارم امشب

به دل جشن و عروسی وعده کردم

                                      ندانستم که ماتم دارم امشب

درآمد یار و گفتم دم گرفتیم

                                    دمم رفت و همه غم دارم امشب

به امیدی که گل تا صبحدم هست

                                   به مژگان اشک شبنم دارم امشب

مگر آبستن عیسی است طبعم

                                   که بر دل بار مریم دارم امشب

سر دل کندن از نعل نگارین

                                   عجب نقشی به خاتم دارم امشب

اگر روئین تنی باشم به همت

                                  غمی همتای رستم دارم امشب

غم دل با که گویم شهریارا

                                 که محرومش زمحرم دارم امشب


هزار شكوه به دل داشتم هزار افسوس                           كه گريه راه گلويم گرفت و لال شدم


....

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:46 ] [ رامین جووون ]

پینوکیو

چوبی بمان

ادم ها سنگی اند

دنیایشان قشنگ نیست

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:23 ] [ رامین جووون ]
اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم!

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها میکشاندم

اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو مینوشتم تو را میسرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی  رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این  مرغک سرشکسته مانده بودی اگر بال  و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی، سوختم من ندیدی، ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده درگل

مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر میسرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

 

این شعرو با اهنگ و ریتم امید بخونید!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 15:46 ] [ رامین جووون ]

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بوديه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيدشاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت

وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي يه چيزي گفت

باز هم شاه خوشش نيامد

تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
همه خنديدند و گفتند تو و جمله، اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
پير مرد گفت
جمله من اينست
"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كردو جايزه را به پير مرد داد پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
تو سر من كلاه گذاشتي

پير مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي

پس از اين حرف پير مرد رفت
شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد ميگفت:
هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد شاه ناراحت شد و درد مند
وزيرش به او گفت
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو ميگوئي كه به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

چند روزي گذشت

يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردند اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه دو تا انگشت نداشت پس او را ول كردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير آمد نزد شاه و گفت با من چه كار داري؟ شاه به وزير خنديد و گفتاين جمله اي كه گفتي هر اتفاقي ميافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي اين چه نفعي است شاه اين راگفت واو را مسخره كرد وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد
ولي آنجا من نبودم اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند پس به نفع من هم بوده است وزير اين را گفت و رفت

~~~~~~~~~
نكته اخلاقي
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

اگر اين جمله را قبول داشته باشيد

و آن را باور كنيد

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:10 ] [ رامین جووون ]

رود
قصیده بامدادی را
در دلتای شب
مكرر می كند
و روز
از آخرین نفس شب پر انتظار
آغاز می شود
و- اینك- سپیده دمی كه شعله چراغ مرا
در طاقچه بی رنگ می كند
تا مر غكان بومی رنك را
در بوته های قالی از سكوت خواب بر انگیزد،
پنداری آفتابی است
كه به آشتی
در خون من طالع می شود
***
اینك محراب مذهبی جاودانی كه در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه یی یكسان دارند:
بنده پرستش خدای می كند
هم از آن گونه
كه خدای
بنده را

همه برگ وبهار
در سر انگشتان تست
هوای گسترده
در نقره انگشتانت می سوزد
و زلالی چشمه ساران
از باران وخورشید سیر آ ب می شود
***
زیبا ترین حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگویند
ترانه بیهودگی نیست
چرا كه عشق
حرفی بیهوده نیست

حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا كه عشق،
خود فرداست
خود همیشه است
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چراكه هیچ چیز در كنار من
از تو عظیم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه یی
ظریف و كوچك وعاشق است

ای معشوقی كه سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره ای
به خاطر عشقت!-
ای صبور! ای پرستار!
ای مومن!
پیروزی تو میوه حقیقت توست

رگبارها و برفها را
توفان و آفتاب آتش بیز را
به تحمل صبر
شكستی
باش تا میوه غرورت برسد
ای زنی كه صبحانه خورشید در پیراهن تست،
پیروزی عشق نسیب تو باد!
***
از برای تو، مفهومی نیست -
نه لحظه ئی:
پروانه ای است كه بال میزند
یا رود خانه ای كه در حال گذر است -

هیچ چیز تكرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد:
پروانه
بر شكوفه یی نشست
و رود به دریا پیوست


...
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 22:22 ] [ رامین جووون ]
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغیِ لبت، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
...
هم آغوشی با تو، هم خوابگیِ چرک آلودی‌ست
حتی اگر خانه‌ی خدا خوابگاهمان باشد
فرزندمان، حرام نطفه‌ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح‌القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم،
یک بوسه
ـ‌یک نگاه حتی‌ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی

احــــمد شـــامــلو

حرفی واسه گفتن ندارم

از بابانوئل میخوایم که از لوله دودکش بیاد پایین این غمو از خونه ما ببره نمیخوایم چیزی بیاره واسمون

سال نو خارجکی مبارک!

امتحانای خفنی دارم

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 0:57 ] [ رامین جووون ]
!

 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی
...

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتا هی آن لحظه شادی که گذ شت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده
[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 21:23 ] [ رامین جووون ]

هرگز چنین خسستگی جسمی و روحی نچشیده بودم، تمام روزم را با انسان های با فرهنگ و با هوش گذرانده ام. صحبت ها و معاشرت های خود من هم موفقیت آمیز بود... با وجود همه این ها، آن "تنفر از زندگی" که رومیان درباره آن بسیار سخن گفته اند، هرگز با چنین نیروز مقاومت ناپذیری به سراغم نیامده، خفه و سرکوبم نکرده بود.از دلتنگی و ملال و خشم به گریه افتاده ام. تلخی زهرآگین و سوزانی، مانند تلخی کاسنی، در دل و جانم راه یافته اند حالتی نفرت انگیز و فشار آورنده، سنگین و دل چرکین کننده، از هر سو، مانند شب تاریک پاییزی، فرایم گرفته است و نمیدانم چگونه خود را از این تاریکی و غم خلاص و آزاد سازم. به خواب هیچ امیدی ندارمچون میدانم که خوابم نخواهد برد.

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 20:27 ] [ رامین جووون ]

 

ببار باران که دلتنگم... مثال مرده بی رنگم...

ببار باران کمی آرام ٬ که پاییز هم صدایم شد!

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد
...

ببار باران...بزن بر شیشه ی قلبم ، بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد!

ببار باران...که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش

ببار باران...درخت و برگ خوابیدند!!!

اقاقی ٬یاس وحشی ٬ کوچه ها سالهاست که خشکیدند

ببار باران...جماعت عشق را کشتند!

کلاغ ها بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردند

ولی باران تو با من بی وفایی...

تو هم تا خانه ی همسایه می باری و...

تا من میشوی یک ابر توخالی!

ببار باران...ببار باران...که تنهایم...
 
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 1:0 ] [ رامین جووون ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

برای دلای پردرد گاهی من سنگ صبورم

،یه روزی ساکت و خاموش یه روزی شوخ و شرم،

بعضی وقتا مثه دریام،بعضی وقتا مثه خشكی،

گاهی رنگی، گاهی آبی،گاهی ساده،رنگ مشکی،

یه روزی یكه و تنهام یه روزی تو جمع مردم

،یه روزی پیدای پیدا یه روزی می شم گم ِگم
امکانات وب